تبليغاتX
NiNa


NiNa

دیشب اینقدر دیگه درس خونده بودم حوصله م سر رفت گفتم که کاری کنم روحم شاد شه ! به سرم زد که به یکی s بدم !

 

ییهو یادم افتاد که نیکو شماره ی گوشی خواهرمو نداره !!! رفتم گوشیشو آوردم بهش s زدم ! می دونستم بیداره ! چون اونم مثه من فرداش (یعنی امروز) سه تا امتحان داشت !

  s زدم

گفتم دیروز بچه ها تو خیابون با یه دختره (اون یکی دوستم نازنین ) دیدنت !

وای ! حالا ترسیده بود جواب نمیداد ! خودمو کشتم تا جواب داد ! گفت : نازنین تونی ؟! (همون توئی )

گفتم نه بابا ... ! بعد دیدم جواب نمیده ! 

 

منم دیگه معطل نشدم رفتم افتادم ! خیلی خسته بودم .

امروز تو مدرسه واسم داشت همین sms ها رو توضیح میداد ! وای خدا ! بد خنده ام گرفته بود . سعی کردم به روی خودم نیارم . هیچی نفهمید ! هه !!! می گفت آره دیشب ساعت 1 شب نازنین s زده !

 می خواستم بهش بگم خب جیگر !  sms هاتو درست بخون ! من کی گفتم نازنینم ! بعد دیگه نگفتم ! 

 

امروز عصر خواهرم اومد خونه ! خوابیده بودم ، از خواب بیدارم کرد

گفت : نیکو رو سر کار گذاشتم !!! 

گفتم : هه !!!

گفت : با هم بودین شما دوتا ؟

گفتم : نه !

گفت : پس قضیه این sms ها چیه !!!

 

گفت که وقتی دانشگاه بوده ، نیکو بهش s داده :


 

 pas shoma ki hasti

_ hamed  

_ hamed toee ? tarsidam . tehrani ?

_ chera tarsidi ?

_chon to yejori gofti ! goshie ki dastete ?

_ babam . kojaee alan ?

_ pedare to pedare manam hast . shoma ki hasti



خواهرمم بین این همه اسم پسر دست گذاشته رو همین " حامد " که اسم داداش نیکوئه !!!!

خواهرم دیده اوضاع بیریخت شده دیگه جواب نداده !

 

شما که نمیشناسین این بشرو ! اینقدر لوسه . فوتش کنی میره کره ماه .

 

 

پ . ن : الان یه کوچولو عذاب وجدان گرفتم ! بیچاره الان نمی دونه من کیم بالاخره !!!

پ . ن 2 : حوصله ندارم جزئیات رو بگم !

پ . ن 3 : شاید به نظر مسخره اومد ! فقط خواستم آپ کرده باشم !


( واسه خودم آپ کردم )


نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 10:4 PM توسط نینا | |

 

یادمــه صبح زود ، طوری که هوا هنوز نصفه روشن شده بود ، با مامانم از خونه میومدیم بیرون ...

میرفتیم دم خیابون تاکسی سوار میشدیم میرفتیم مهد کودک ... !

آخــــــــــی ... !!!

 

اصلا یادم نیست که توی مهد کودکم چطوری بود . البته چرا یه صحنه هایی یادم میاد ...

یاد کودکی هام افتادم ... !

نمی دونم من اصرار کردم برام دوچرخه بخرن یا خودشون مادر پدر تصمیم گرفتن واسم دوچرخه بخرن ، ولی خب برام دوچرخه خریدن با کمکی !!!

یه روز ازش استفاده کردم ، روز دوم مستاجرمون در حیاطو رو باز گذاشت رفت بیرون .

دوچرخه مو دزد برد .......... !

 

 فکر کن !!! فقط ازش یه روز گذشته بود !!!!!!!!!

 5-6 سالم بود . اینقدر دلم سوخت ... !

وای ... چقدر دلم تنگ شده برای اون روزا ... چه روزای قشنگی بود .

 

بچه که بودم لحظه شماری می کردم برم دبستان .

دبستان که رفتم دلم خواست برم راهنمایی و خیلی زود بزرگ بشم !

بعد راهنمایی که رفتم یه ذره سر سال دوم کرک و پرم ریخت . خیلی سال دوم بهم فشار اومد !!!

بعد گفتم آخ جون میرم دبیرستان دیگه بزرگ شدم !

دبیرستان که رفتیم دیدیم نه بابا ! خبری نیست هنوز کلی باید جون بکنی !!!

 

راستی دارم تنوع ول میدم . دیگه می خوام کپی پیست نکنم . حرف بزنم . این دفعه که مسخره بود امیدوارم بعدیاش بهتر باشه ... !

 

همه میگن ریزش باران من میگم عشق بازی آسمان !!! چه بارونی داره میاد ... !

بسه دیگه باید بــــــرم

 

راستی تولدش مبارک  هنوز نیم ساعت مونده تا 9 . 8 . 88

حالام زود باش کامنت لطفا  

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 11:45 PM توسط نینا | |

 

آنچنان آلوده ست

عشق غمناکم از بیــم زوال

که همه زندگیم می لرزد

 

بگـــذار

که فرامـــوش کنم .

تو چه هستی ، جز یک لحظه ، یک لحظه که چشمان مـــرا

میگشـــاید در  بــــــرهــــوت آگاهــــی  ؟

 

 

بگذار که فــــراموش کنـــم ... ! 

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 7:29 PM توسط نینا | |

مــاه مـــن غصـــه چــــرا ؟

تو مـــــرا داری و مــــن هر شـــب و روز آرزویـــم همـــه خوشبختــــی توست .

 

مـــاه مـــن !

دل به غـــم دادن و از یاس سخـــن هــا گفتـــن کار آنهایـــی نیست که خـــدا را دارنــــد  .

 

مـــاه مـــن !

غصــه اگـــر هم روز مثـــل باران باریـــد ، یا دل شیشـــه ای ات از لــب پنجـــره امیـــد زمیـــن خـــورد و شکست

با نگاهـــت به خـــدا  چتـــر شــادی باز کـــن و بگـــو که

 

خـــــــدا هست     خـــــــدا هست

 

 

... او همـــانی است که در تارترین لحظــه شب ، راه نورانی امیـــد نشانـــم میداد و

همــانی است که هـــر لحظــــه دلش می خـــواهد همــــــه ی زندگــــی ام غـــــرق شـــادی باشــــد ...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 10:24 PM توسط نینا | |


 در بـــرابــــر آنچـــه کــه در پشـــت آن نهفتـــه بسیـــار کــوچــک اســـت 




نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 9:40 PM توسط نینا | |

کـــدام قلــه ؟ کـــدام اوج ؟

مـــرا پنــاه دهیــد ای چـــراغ هـــای مشـــوش

ای خـــانه هـــای روشـــن شکـــاک . . .

 

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 4:54 PM توسط نینا | |

به گمانم که خدا نقاش است . . . زندگی مظهر رنگهای خداست . رنگها ترجمه ی احساسند .

مثلا سادگی آبی مهر

 

 

من عاشق مشکی و قرمز و صورتی ام  تو چی ؟!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 1:5 AM توسط نینا | |

دیگـه خستـه شـدم .

نمیگـم آپ آخـره و فـلان و اینـا

ولـی فکـر نمیکنـم حـالا حـالاهـا  آپ کنـم

نمیگـم وبلاگ و اینترنت بلکل تعطـیل !

ولی دیگه کمـتر میـام سـراغش . . .

البتـه هر وقت که بیـام مطمئنا سـراغ دوستان قـدیمی میـرم

ببخشیـد که خبـرتون نکـردم

خدافظتون


نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 10:18 PM توسط نینا | |

 من تا هفته دیگه نیستم !!! 

شیطونی نکنینا   

دیگه از این به بعد هفته ای یک بار میام

جون عمه تون کامنت بذارین !!!

البته کامنتامو تاییدی کردم  

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 3:52 PM توسط نینا | |

 

 

گناهانمان پیدا نیست

 

چون مجبور بودیم

 

هر روز خودمان را تمیز بشوییم

 

شاید هم زیر باران زندگی کنیم

 

و یا دروغ هایمان شکلمان را عوض نمیکند

 

چون حتی یک لحظه همدیگر را به خاطر نمی آوریم ...

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 3:48 PM توسط نینا | |


Design By : Night Skin